زندگی زرّین
دکتر عبدالحسین زرین کوب را ادیب، مورخ، عرفان پژوه، اسلام شناس، مولوی شناس و... می شناسیم؛ محقق جامع الاطرافی که در حوزه های مختلف علمی نه تنها مطالعه داشت که در آنها صاحب نظر بود و آثارش به ویژه در حوزه های تاریخ، ادبیات و تصوف همچنان مورد استناد اهل تحقیق است. در کارنامه وی علاوه بر نگارش ده ها عنوان کتاب و صدها عنوان مقاله، فعالیت های علمی متعدد دیگری نیز به چشم می خورد. تدریس در دانشگاه های ایران، آمریکا، انگلستان، فرانسه، هند، پاکستان و... مشارکت در نگارش چند دایرة المعارف داخلی و خارجی، همکاری با موسسه لغت فرانکلین، سفرهای علمی و حضور در کنگره های پرشمار در چهار گوشه جهان از ایتالیا و اتریش گرفته تا هند و تاجیکستان، مشارکت در تالیف بخشی از تاریخ ایران دانشگاه کمبریج، فعالیت های مطبوعاتی و... از آن جمله اند. با همه اینها دکتر زرین کوب به شهادت دوستان و نزدیکانش پیش از آنکه عالمی برجسته باشد، انسانی با اخلاق و متواضع بود. بیست و چهارم شهریور ماه برابر است با سالگرد درگذشت وی. به همین بهانه به دیدار یکی از برادرانش، عظیم زرین کوب، رفتیم تا از زبان او از زندگی زنده یاد زرین کوب بشنویم.
- مرحوم عبدالحسین زرین کوب بزرگ ترین فرزند یک خانواده پرجمعیت بودند. شما چه تعداد برادر و خواهر بودید؟
ما هفت برادر و دو خواهر بودیم که البته از آن میان حالا تنها دو برادر و یک خواهر مانده ایم و بقیه از دنیا رفته اند. همه هم دارای تحصیلات بودند و هستند.
- پدرتان، عبدالکریم زرین کوب، گویا مرد بسیار فاضل و متدینی بودند...
بله. پدرم اهل زهد و تقوا بود و با علوم دینی و تاریخ اسلام آشنایی زیادی داشت. مجالس وعظ و خطابه و روضه خوانی در خانه پدری مان همیشه برپا بود و علمای بزرگی نیز از شهرهایی مثل اصفهان و شیراز در این مجالس به منبر می رفتند. پدرم البته اوایل جواهر ساز بود.
- پس از همین رو ایشان معروف به شیخ زرگر بودند؟
بله چون ایشان آن زمان به اصطلاح امروزی رئیس صنف زرگرها بود، به شیخ زرگر شهره شد. البته بعدها کار طلا و جواهر را رها کرد و به دنبال کشاورزی رفت.
- و مادر...؟
ایشان خیلی علاقه مند به تحصیل همه بچه ها بود، خود مرحوم عبدالحسین زرین کوب در مقاله «نقش بر آب» که زندگینامه اش است، می گوید با تشویق و اصرار مادر و یکی از دایی هایمان، پدرم اجازه داد وی در مدرسه ادامه تحصیل دهد چرا که پدرم دوست داشت عبدالحسین طلبه و عالمی روحانی شود.
- چه شد که دکتر عبدالحسین زرین کوب به حوزه های علمی مختلفی که گستردگی شان از تاریخ تا ادبیات و تصوف را در بر می گرفت، کشیده شدند؟ ظاهرا این موضوع به دوران نوجوانی ایشان برمی گردد.
زرین کوب دوره ابتدایی و قسمتی از دوره متوسطه را در بروجرد گذراند. وی در واقع از همان کلاس چهارم، پنجم ابتدایی یعنی در 10، 11 سالگی با ادبیات آشنا شد. آن زمان پدربزرگ ما داروخانه ای داشت. عبدالحسین هر روز از مدرسه که تعطیل می شد، نیم ساعتی پیش وی در داروخانه می رفت و پدربزرگ هم کمی پول به او می داد که برود و برای خودش چیزی بخرد. زرین کوب خودش می گوید یک روز که در داروخانه بود، مردی خوش هیکل و قد بلند به داروخانه آمد و کتابی بزرگ را که در پارچه ای پیچیده شده بود به پدربزرگ مان داد و گفت آقای دکتر این را فلان خان داده است تا اینجا باشد و آقایی بیاید و آن را ببرد. پدر بزرگ کتاب را گرفت و گوشه ای گذاشت. بعد عبدالحسین پارچه را باز کرد و دید روی کتاب نوشته شده است شاهنامه فردوسی؛ کتابی با تصاویر و خطوطی زیبا. خودش می گوید آنجا دیگر من نفهمیدم چه شد و به اصطلاح جذب شدم. بعد که می دانست کتاب را به او نمی دهند تا به خانه ببرد، پشت قفسه داروها پنهان شد. پدربزرگ به گمان اینکه عبدالحسین رفته است، در را بست و رفت. او هم چراغی گردسوز را روشن کرد و شروع کرد به خواندن کتاب. پدربزرگم که به خانه رفت مادرم پرسید عبدالحسین کجاست؟ پدربزرگ هم گفت که به داروخانه آمد و بعد هم به خانه برگشت. خلاصه پدر، مادر، پدربزرگ و... شروع کردند در کوچه ها و خانه آشنایان و... دنبال او گشتن. اما خبری از عبدالحسین نبود. به کلانتری آن زمان خبر دادند و کلانتری هم ساعت یک نیمه شب جست و جو را آغاز کرد. در نهایت افسر کلانتری پیشنهاد کرد به داروخانه هم سری بزنند. به داروخانه که رسیدند، دیدند چراغی روشن است. داخل شدند و دیدند این نوجوان همان طور که کتاب را می خوانده، خوابش برده است. فردایش گرچه پدر وی را تنبیهی مفصل کرد اما یکی دو روز بعد پدربزرگ یک کتاب شاهنامه برایش خرید و آن زمان یعنی در 10، 11 سالگی با شاهنامه آشنا شد و این آغازی بود برای ورود زرین کوب به دنیای ادبیات و البته تاریخ. خودش هم می گوید تاریخ را در شاهنامه جست. بعدتر نیز در همان زمان ها با خیام آشنا شد و...
- بعد هم برای ادامه دوره متوسطه راهی تهران شدند...
بله برای ادامه دوره متوسطه به تهران آمد. در دبیرستان هروی دیپلم گرفت، آن هم در حالی که همراه فردی به نام کاظم رجبی بین تمام شاگردان آن زمان شاگرد اول شد. بعد نیز در دانشکده حقوق ثبت نام کرد. شهریور 1320 بود و دوران جنگ جهانی. پدرم به عبدالحسین گفت باید از تهران برگردد. وی آن زمان مقالات زیادی در مجلات نوشته بود و تا اندازه ای شناخته شده بود طوری که علامه دهخدا که آن هنگام رئیس دانشکده حقوق بود، پس از اینکه زرین کوب دانشگاه را رها کرد تا تهران را ترک کند، افسوس خورد و گفت دانشجوی فاضلی را از دست دادیم.
برادرمان به خرم آباد آمد و مدتی در آنجا و مدتی هم در بروجرد دبیر شد. در آن ایام چند شاگرد درجه یک هم داشت؛ شاگردانی که بعدها خودشان مترجمان و استادان و نویسندگانی بزرگ شدند.
در سال 1324 نیز به تهران بازگشت. در تهران هم در دانشکده ادبیات و هم دانشکده الهیات که آن زمان معقول و منقول بود، امتحان داد و در هر دو به عنوان شاگرد اول قبول شد. در این میان دانشکده ادبیات را انتخاب کرد. سال 1327 لیسانس ادبیات را باز هم به عنوان شاگرد اول دریافت کرد و یک سال بعد در دوره دکترا ثبت نام کرد. رساله دکترایش را پنج شش سال به تعویق انداخت تا رساله درستی از آب در بیاید. نتیجه اش هم شد کتاب «نقدالشعر، تاریخ و اصول آن» در دو جلد. این رساله را در سال 1334 به راهنمایی استاد بدیع الزمان فروزانفر با قید «بسیار خوب» گذراند.
مقالات و اشعار ایشان از همان دوره دبیری در مجلات مختلف چاپ می شد و آن زمان شناخته شده بود، طوری که بسیاری از استادان دانشگاه ها می ترسیدند زرین کوب سر کلاس شان برود، چرا که از آنها ایراد می گرفت. این چیزی است که خود استادان و همکلاسی هایش گفته اند.
- آشنایی ایشان با دکتر قمر آریان که منجر به ازدواج شان شد هم به دوران تحصیل در دانشگاه برمی گردد؟
بله، در دوره دکترا با هم هم کلاس بودند و سال 1332 هم ازدواج کردند. این زوج واقعا عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. خانم آریان تمام هم و غم اش و واقعا تمام زندگی اش را در اختیار زرین کوب گذاشت تا او زندگی راحتی داشته باشد و بتواند بخواند و بنویسد. خود خانم دکتر هم استاد بزرگی است. شاعر، هنرمند و پژوهشگری است که کتاب های زیادی نوشته و ترجمه کرده و 50 سال هم در دانشگاه های مختلف استاد بوده است.
- مرحوم زرین کوب در نهایت پس از پایان دوره دکترا با فاصله کمی از اخذ مدرک دکترا به تدریس دانشگاهی مشغول شدند.
درست است. به خاطر وسعت اطلاعاتش و اینکه از دوره دبیرستان مخصوصا در تابستان ها و اوقات بیکاری در حوزه های علمیه، فلسفه، حکمت و ادبیات عرب خوانده بود و دوره های مختلفی را گذرانده و با علومی مثل کلام آشنا بود. استاد فروزانفر ایشان را به دانشکده معقول و منقول دعوت کرد. سال 1335 در آنجا دانشیار و یکی دو سال بعد هم استاد شد. بعدها وی علاوه بر دانشگاه تهران در دانشکده هنرهای دراماتیک و دانشسرای عالی هم تدریس کرد و دروسی مثل نقد ادبی، مثنوی، حافظ و... به دانشجویان آموخت.
- ما از رابطه صمیمانه استاد با دانشجویان شان چه در ایران و چه در خارج از کشور زیاد شنیده ایم، برای ما از چگونگی این رابطه می گویید؟
یادم هست بعد از اینکه ایشان از دانشگاه کناره گرفت، در همان کتابخانه منزلش پذیرای دانشجویان بود. جالب است که من خیلی اوقات شب که منزلش می ماندم، صبح که صبحانه می خوردیم به من می گفت فلانی می شود شما کمی زودتر بروید و در خانه را باز کنید که مبادا دانشجو بیاید و پشت در بماند. وقتی هم من نبودم خودش یک ربع، بیست دقیقه زودتر با عصا می رفت و در کتابخانه اش را باز می کرد که دانشجو مبادا پشت در بماند. خودش می گفت من در دانشجوهایم حل شدم و دانشجوها هم در من. خیلی دانشجوها را دوست داشت مخصوصا دانشجویانی را که ذهن بازی داشتند و علاقه مند بودند. تا آنجا که می توانست کمک ذهنی و روحی و... می کرد.
- برگردیم به دوران جوانی دکتر زرین کوب. شما به دلیل فاصله سنی که با برادرتان داشتید، دوران کودکی شان را درک نکردید اما فکر می کنم از نوجوانی و اوایل جوانی استاد دیگر در کنارشان بودید. از آن دوران چه تصویری از ایشان در ذهن تان باقی مانده است؟
ایشان همه اش در کار خواندن و نوشتن بود و حتی هنگام راه رفتن هم کتاب دستش بود. دکتر مهدی محقق می گوید وقتی همراه با عبدالحسین در یکی از دبیرستان های خیابان ری دبیر بودند، می دید زرین کوب از منزل که بیرون می آمد همیشه کتابی کوچک که در جیب پالتو جای بگیرد، دستش بود و سرش به کتاب گرم، تا به مدرسه می رسید. در واقع زرین کوب نوجوانی و جوانی اش را غیر از کتاب و طبیعت و آب و درخت و پرنده، با چیز دیگری صرف نکرد.
- این پر بودن وقت را تقریبا در تمام طول دوران زندگی دکتر زرین کوب شاهد هستیم.
زرین کوب از جوانی اش 16 یا 17 ساعت در روز می نوشت و مطالعه می کرد و یک لحظه از وقتش را تلف نمی کرد. از ساعت 3 نیمه شب بلند می شد و شروع می کرد به نوشتن تا ساعت 8 صبح که باید برای تدریس به دانشگاه برود. از وقتی خودش را شناخت غیر از خواندن و نوشتن کار دیگری نکرد. شما کارنامه اش را که ببینید، متوجه می شوید هیچ کار دیوانی و اداری نمی کرد. مثلا مدیر و رئیس و امثال اینها نبود. فقط می خواند و می نوشت. در مجامع علمی چه در اروپا یا امریکا و... کارش فقط در کتابخانه ها و موزه ها بود.
- نزدیکان زنده یاد زرین کوب ایشان را بسیار «پرخوان» دانسته اند و این از کمیت و کیفیت آثارشان هم پیداست. اما جالب اینجاست که وقتی ایشان در بروجرد بودند نیز مطالعات زیادی داشتند. دسترسی دکتر زرین کوب در آن زمان که سن و سالی هم نداشتند به کتاب های مختلف در شهری مثل بروجرد چگونه بود؟
به هر حال کسی که بخواهد، پیدا می کند. البته ایشان زیاد در بروجرد نبود و در 15، 16 سالگی به تهران آمد ولی با این حال در شرح حالش می گوید پدرم به هر شهر که سفر می کرد، یکی دو تا کتاب برایش می آورد، ضمن اینکه آن زمان که خیلی از شهرهای بزرگ کتابخانه نداشتند، در بروجرد کتابخانه هایی بوده است. حوزه علمیه ای داشته که علمای بزرگی همچون آیت الله بروجردی در آن بوده اند یا مثلا کسی مثل سید بحرالعلوم در آن تربیت شده اند.
- بعدها که دامنه پژوهش ها و فعالیت های استاد بیشتر و گسترده تر شد و سفرهای متعدد علمی خارجی هم به آنها اضافه شد، ایشان چقدر شما و سایر اقوام را یاد می کردند با توجه به اینکه می دانیم دکتر زرین کوب بسیار خانواده دوست بودند؟
بله خیلی خانواده دوست بود و به مسائل فرهنگی و اقتصادی نزدیکانش تا جایی که می توانست و وقت داشت، می رسید. انسان با محبتی بود، نه تنها با خانواده که با دوستان و شاگردان و همکاران هم چنین بود. از طرفی خانواده هم به انسانی دانشمند و هنرمند افتخار می کند. ما هر چه داریم از این دانشمندان و هنرمندان و نویسندگان است. اگر ایران الان زنده است به خاطر فرهنگ و تاریخ و هنر و ادبش است و به خاطر شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی که شناسنامه و هویت یک یک افراد ایرانی است.
- با توجه به جامع الاطراف و صاحب نظر بودن دکتر زرین کوب در حوزه های مختلفی مثل تاریخ، ادبیات و تصوف، لفظ علامه بحق شایسته شان بود اما ظاهرا خودشان تمایلی نداشتند که دیگران این گونه تعابیر را در وصف شان به کار برند. آیا این به تواضع ایشان برمی گشت؟
نه، از روی تواضع نبود. در واقع اصلا به این چیزها اهمیت نمی داد. دوست نداشت. حتی به عناوین دکتر و استاد هم تمایلی نداشت. ما گر چه به ایشان و همسرش دکتر و استاد می گفتیم اما می دانستیم به خصوص در جمع نباید این گونه خطاب شان کنیم.
- کسانی که از نزدیک با دکتر عبدالحسین زرین کوب آشنا بودند، روی خصوصیات اخلاقی و انسانی شان بسیار تاکید کرده اند. به ویژه خیلی از تواضع و افتادگی ایشان در برابر دیگران شنیده ایم.
از نظر اخلاقی خیلی انسان با فضیلتی بود. بسیار متواضع بود. یادم هست زمانی که من و چند تن از برادران مغازه کتابفروشی داشتیم، زرین کوب که در دانشکده هنرهای دراماتیک درس می داد، گاهی به ما سر می زد. جالب است که وقتی می آمد مغازه با تمام مغازه داران، روزنامه فروش ها و کارگران سلام و علیک می کرد. واقعا تا مدتی هیچ کس نمی دانست او استاد دانشگاه است و... همه تعجب می کردند.
به هر حال شکی نیست که کسی که به دنبال علم و دانش است باید دارای فضایل اخلاقی باشد. به نظر من دکتر زرین کوب قبل از اینکه یک دانشمند و به قول شما علامه باشد، انسانی شریف و بزرگ بود. نه اینکه من به عنوان برادر بخواهم این را بگویم، همه اساتید و همکاران و دانشجویانش این را تایید می کنند.
اصلا کسی که با علم سر و کار دارد، فضیلت اخلاقی اش باید بیشتر از فضیلت علمی اش باشد. در هنر هم همین طور است. می گویند هنرمند 99 درصد باید انسانیت و فضیلت اخلاقی داشته باشد، یک درصد هنر، چون هنر و ادب اصلا یعنی انسانیت. اگر نباشد، نمی شود. شما جوان ها باید بدانید وقتی می خواهید جانشین کسی مثل زرین کوب، فروزانفر، خانلری، معین و... شوید باید اول اخلاق و معرفت و انسانیت را از اینها یاد بگیرید و سرمشق قرار دهید.
(نوشته شده در روزنامه شرق: شنبه، ۲۷ شهریور ۱۳۸۹)